برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما
دلم برای این توهم تنگ می شود
تقدیم :دوستان لینگ شده من
هست بنیادش زفکر مردمی یزدان پرست
ماه فروردین طبیعت باز کردد با نشاط
سبزه ها با بادد رقصانند و مرغانند مست
در بساط عشق و سرمستی هماهنگی کنند
مرغکان با پر زدنها آهوان با خیز و جست
هر کسی در سبزه وگلها که در نوروز رست
جان و دلرا در تماشا برد , ازاندوه رست
بیشماران مردم خوش ذوق ما این روز را جشن میگیرند و از دل گشته بر آن پای بست
این نه تنها روز عید ماست در ایران زمین
صادق آل محمد این چنین فرموده است:-
بود روز نو که از انسان, خدا پیمان گرفت
تا کند یکتا پرستی از همان روز الست
هر که جز اورا پرستد مشرکی باشد پلید
ور کسی نشناخت اورا کافری خوار است و پست
آنکه در دین خدا وارد نشد از او برید
,انکه نگراید به پیغمبر زحق پیمان گسست
هور در نو روز آغاز درخشیدن نمود
وز نو شد آفرنش در چنین شکلی که هست
روز نو جبریل نازل گشت در نزد رسول
خواند آیاتش به گوش وداد قرآنش بدست
رفت ابراهیم در بتحانه , در کعبه علی
او در آنجا ,این در اینجا,پیکر بتها شکست
روز نو بر جانشین خود نبی پیمان گرفت
گر جه جان پیروانرا دشمن غدار خست
باغ رضوان باد یارب مرقد “مشتاق” ما
گفته است آن کو در این اشعار استاد منست:-
“اندر این نوروز برتخت خلافت بر نشست
آن شهی که نه فلک پیش وجودش هست پست”
“وان شهی کو چون سوی تیغ دو پیکر بر د دست
دین پیغمبر قوی لات وهبل در هم شکست”
ناظمی تبریک میگوید در این شور ونوا
روز نورا ,چون به خردی در دل و جانش نشست
کام نیک اندیش مردم باد شیرین چون عسل
نیز در حلق بد اندیشان چکد آب کبست
دین ودنیاتان عزیزان خرم و آباد باد ……..
از به هم پیوستکی ای مردم یزدان پرست
گر قوافی شد مکرر خرده برسجادمگیر
زه فزون از حد کشید و تیر بیرون شد زشست
دو پایش که باریک هست و دراز…دوا لیست چرمینه تا نوک پا
برای مکید ن زخون بشر ………….دو نبشش بود تیز چون اژدها
پی دستیابی به مقصود خویش………زنا آگهیها برد بهره ها
شبانگاه افتد کنار رهی………….مگر بگذرد آدمی بینوا
بگوید به اصرار و با التماس………برس ای مسلمان به فریاد ما
دو پایم فلج گشنه از رنج راه……..بدانسان که نتوان شوم جا بجا
از آن ترسم اینجا که افتاده ام…….شبانگاه گرگی بدرد مرا
مرا کودکانیست بی سر پرست….رنی بیکس و ناتوان در سرا
یکی مردمی کن بدوشم بگیر….. رسانم به متزل برای خدا
بسی سر دهد ناله سوزناک …….کز آن نرم سازد دل مرد را
بدوشش کشد مرد دلسوخته…… به نادانی و غفلت و نا روا
چو مکرش اثر کرد و پشتش نشست..دهد غول پاداش او ناسزا
دوالش چنان پیچد اطراف او….. که نتوان رهد مرد از آن تنگنا
بدندان بگیرد رگ گردنش…….مکد خون او با همه اشتها
دگر عول ناید زپشتش بریر…….تو گویی خرش بوده ار ابتدا
چنین است گسناخ بیشینه خواه……در اول بود اهل صدق و صفا
به پیوند د از مهر با مردمان …..سخن گوید از قول و عهد و وفا
نماید که خواهان عدلست وداد…….بدور ازستم هست و جور و جفا.
رساند به دلریشها مرهمی ………شکست استخوان را نهد مومیا
ستمدیدگان را رساند به داد………..ستم پیشگانرا رساند جزا
چو گردد سوارالاغ مراد ……..زند بر همه وعده ها پشت پا…..
دهد بر توانمند ها :نان به وام….. به هم مسلک خود رساند- نوا
سر آرد فرو پیش حکام زور…….ندارد به افتادگان اعتنا
شمارد همه خلق را مردگان …وملک است میراث اواز نیا
ویا مردمان جمله فرمانبرند ……به فرمانبران اوست فرمانروا
بود فره ایزدی بر سرش……….وزآن دولتش هست بی انتها
نخواهد گر از تخت آید فرود ….ندارد کسی حق چون و چرا
نداند کنون روزگاری شدست……..که گردد نگون تاج وتخت وسرا
بپا گشته سر تاسر این جهان…. فراگیر یک خیزش دیر پا
شهان و مهان را کشاند به زیر …شود مردمی تر جهان- در پس آ
چو او باوثایع شود رو برو …… نبیند به نیروی خود اکتفا
پی دفع نیروی خیزشگران………بیاری بگیرد زهمگن قوا
مگر تا بماند سر اقتدار…………دل پر هوس بینی پر هوا
به بندند با همگنان عهد ها….بسی آشکارا,بسی ار خفا
بکوبند ملک و بریزند خون…ولی درد آنها نگردد دوا
یکی نظم انسانی آید پدید ……پس از دفع حکام نا پار سا
زمان میشودروشنا تر زپیش…جهان گردد از تیره روزی رها
زخود کامگیها نماند نشان …… چو همبستگیها بیابد بها
به زندان شودغول در شیشه اش….نپیچد دگر پا بر اندامها
چو اینده اینسان شود ناگزیر…..من از پیشگویی ندارم ابا
هلا! رستخیز آفرین- آفرین…….الا ای طرفدار حق- مرحبا
زسجاد! به حقجوی کوشا درود…سپاس فراوان ,دعا و ثنا
باری دگر زگنح گهر، آفریدگار آویخت گوهری به گریبان روزگار
نو روزیی که چشم فلک خیره شد از آن تا دید در درخشش آن در شاهوار
وان کودک زمانه که بودش فسرده جان خرم شد و شکفته و دلگرم و نونوار
در روزگار گشت دگر گونگی پدید آمد بهار و کرد سپندارمه, فرار
دی, گشت آب ریخته در پشت پار سال ام , مجمر سپند فرا راه نو بهار
سرما برون خزید زآوند دار بن گرما نفس دمید بر انگشت شاخسار
باد آمد و غبار زروی زمان سترد ابر آمد و زمین شد از آن باغ و لاله زار
شد پهنه های دشت چرا گاه آهوان شد ژرفنای دره گذر گاه رود بار
تر کرد کام باد فرا پاش جشمه ها تن شست کوه, زیر فرو ریز آبشار
پوشید تپه مخمل گلدار سبز رنگ نوشید سبزه شربت شیرین خوشگوار
بوسید برکه پای درختای سرو و کاج خندید گل زقلقلک پنجه های خار
رقصید بید بن زهبوب وهبوط باد سر بر کشید سوی فلک قامت چنار
افتاد زلف سبزه به چنگ نسیم صبح شور و نوا نشست به گوش گل از هزار
رویید بذر عشق و محبت درون دل کوبید پای عشق ره جستحوی یار
چشم شکوفه باز گشا شد به شاخسار تا بنگرد چگونه توان بافت برگ وبار
گردید سبزه زار همه پهنه های دشت تابید نور عشق به قلب امید وار
در شامه ها شمامه دمد دم به دم شمیم بر دوش هر نسیم نهد نافه کوله بار
آکنده کرده نکهت گلها فضای باغ بوم چمن نگاره گرفته است از نگار
فرو شکوه یافته میهن ز فرودین فرهنگ ودین به دل دهد آرامش و قرار
ناظم همین بس است زتوصیف روز نو هر چند این نمونه یکی باشد از هزار
جانان !همییشه هست امیدم:-نسیم صبح بوی گل آرد و به شمایان کند نثار
یارب ببخش بر همه هممیهنان ما عمر دراز و کام روا ، جشن پایدار
امروزتا ن همیشه بود سبز تر زدی امسالتان هماره بو د خوبتر زپار
آنچنانم که
کسی مرا نمی داند
و کسی مرا نمی شنود
چگونه بیابم راه را؟
چگونه بخواهم نیاز را؟
چگونه بگویم هدف را ؟
چگونه بیابم همدمی را؟
چرا تنها ؟
چرا همواره در جستجو؟
چرا همواره دور خود گشتن؟
چرا سوالات بی جواب ؟
چرا؟
بی مقصود
بی کس
راهنما کجاست ؟
کیست ؟
چگونه بیابمش ؟
چگونه بجویم ؟
از ناشنیدنها بگو
از نادیدنها بگو
آنچه جدا می کند راست و چپ را
اصل و فرع را
راه و گمراه را
آنچه گم گشته طی قرون
آنچه تغییر کرده در نسلهای خودخواه
در مردمان جاه طلب قدرت خواه پول پرست
از آن بگو
کجایی ؟
چگونه بشنوم صدایت را ؟
چگونه درک کنم تعالیمت را ؟
بگو
با من سخن بگو
بگو چگونه گام بردارم
تا مرا ببینی
چگونه سخن بگویم
تا مرا بشنوی
چگونه حرکت کنم
تا مرا دریابی
به کدامین سو بروم
به کدام ساحل امن
به کدام مدینه فاضله
به کجا ؟
"وای بر ما
که تصور کردیم
عشق را باید کشت"
"در چنین قرنی که دانش حاکم است
عشق را از صحنه دور انداختن
دیوانگیست
درماندگیست
شرمندگیست"
به نام مهربان مهرورز
سلام خدا جونم
امشب میخوام بیام دم درگاهت
میخوام بگم خدایا، پشیمونم
پشیمونم از اینکه تو بهم مهلت میدی و من نمیفهمم
پشیمونم از اینکه هی دست محبتت رو با جهالت رد میکنم
پشیمونم از اینکه قدر مهربونیت رو نمیفهمم
خدایا
من رو ببخش
من همیشه باید یه تلنگر بهم بزنی تا بفهمم که چقدر نادونم
چقدر کورم
چقدر کرم
میدونی خدا
همیشه بهم فرصت دادی تا لذت بودنت رو حس کنم
لذت اینکه بهم فرصت میدی
اما من مثل همیشه بعد از یه مدت کوتاه اونا رو نادیده میگیرم
........................................
خدایا امشب میخوام قسمت بدم
به تمام عزیزانی که این جهان به برکت وجود اونها زنده است
به تمام کسانی که نام اونها بر عرش حک شده
تمام کسانی که تو دوستشون داری
خدایا
من گنهکار نادان طماع رو ببخش
عاشق
ساکت است و بی ادعا
خموش و نظاره گر
نه هیاهو میکند
نه در غم میخروشد
چرا که دوری را جزیی از شیرینی وصال میداند
خوشا به حال آنانکه
شیرینی را به تلخی
خوشی را به ناخوشی
و خنده را به اشک ترجیح میدهند
زیرا
به هنگام وصال
تلخی و ناخوشی و اشک
معنا ندارد
نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو
چشماتو میبندیو دوباره میبینی منو
پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام
خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام
توی کور راه چشمام عطر بارون بوی سیبی
واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق برای زنده موندنی
میدونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها
کاش میشد با یه اشاره ي تو ازاد میشدم
با توام که گفته بودی غصه هام تموم میشن
پس کجایی که بیایی منو بگیری از خودم
ناجی ترانه ها منو به واژه ها ببر
این حقیرو به سخاوت شب و دعا ببخش
نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو
چشماتو میبندیو دوباره میبینی منو
پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام
خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام
توی کور راه چشمام عطر بارون بوی سیبی
واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق برای زنده موندنی
با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,
-------------------------
عمريست كه از حضور او جا مانديم
در غربت سرد خويش تنها مانديم
او منتظرست تا كه ما برگرديم
ماييم كه در غيبت كبري مانديم
| دوران خردسالی کوروش را هاله ای از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هایی که گاه چندان سر به ناسازگاری برآورده اند که تحقیق در راستی و ناراستی جزئیات آنها ناممکن می نماید. لیکن خوشبختانه در کلیات ، ناهمگونی روایات بدین مقدار نیست. |
|
ادامه مطلب
آه مادر! گر بخواهم بنویسم ز تو و پاکی و مهر
باید اینکه بنویسم دو سه دیوان غزل. پس چه بهتر
سخن خویش به پایان ببرم ای همه هستی من
مادر من به حقیقت سوگند که نهال عشق تو را
در زمین دل خود کاشته ام. مادرم دیرزمانی است
که من " دوستت داشته ام".
"تقديم به مقام مادر"
تو شکوفاترين بهارمنی
مهربونی من، نگارمنی
همه عالم اگرزمن بگسست
بازهم خوب من کنارمنی
مهرتو نقطه عروج من است
خوش به حالم که غمگسارمنی
خوش به حالم که با تو سرمستم
درره عشق تک سوارمنی
با تو جاني دوباره مي گيرم
تو که پايان انتظارمنی
انتظارشکست هرچه غم است
تو که هرلحظه بی قرار منی
خواندم ترانه اي زيبا برايت مادر
ميون ترانه هام نوشتم نامت را
نوشتم نامت را با بغض با گريه هاي دور
نوشتمت ،نوشتمت ترانه خوان شعر هايم
نوشتمت با كلماتم نام زيبايت را
و بر هر شاخه ي گل ياس بازمي نويسم
دوستت دارم
مادر
مادري دارم آرام
بي پروا از سكوت آب ها
شوقش از برگ درختان افزون
نگاهش لطيف تر از انوار بهار
كلامش آفتاب ،صدايش باران
مادري دارم كه خواندن نمي دانست
ولي درس زندگي آموخت
آموخت كه چگونه گل را شاد كنم
عشق را بفهمم
دشت دل را خوشه خوشه پر كنم از گل شقايق
آموخت كه چگونه دوست بدارم زندگي را
مــــادر
مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر
در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر
ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر
مهر است سراسر وجودش تــا هـست ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر
هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید
چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد
چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر
ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر
در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست
در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست
بنــــــــــــازم همت والاي مــــــــــادر
به قـــــــربان قـــــــد و بالاي مـــــادر
تن جـــــان و سر و پايم فــــــدا بـــــاد
بــــــــه راه صبر جـــــــانفرساي مادر
نمي رفتم به خــــواب راحت و خوش
نبــــــود از نغمه يي لالاي مـــــــــادر
فــروغش روشنايي بخش جانهــــاست
رخ همر جهـــــــــان آراي مــــــــادر
ادا نتوان كنـــــم حقش ,اگــــــــــر سر
بريزم همچــــــو زر در پـــــــاي مادر
به كودك , بـــــوي مادر مـي دهد جان
نگيرد دايه هـــــرگز, جاي مـــــــــادر
همه شب دـــــيده گان من , بــــــود باز
كه باشد انـــــدر آن , مـــــاواي مـــادر
لبم را بوسه ها مــــــــــــي زد شبانگاه
لب شيــــرين شكـــــــــر زاي مـــــادر
مي عشق و وفـــــا, دركــام من ريخت
بـــــود اين مستي از صهباي مـــــــادر
مــــــرا با شيره ي جان , پرورش داد
دل پر مهــــــــــــر و پرغــوغاي مادر
نخستين حـــــــرف را , او يـاد من داد
منم يك قطر ه از در پــــاي مـــــــــادر
گلـم با آب مهر ش , چـون عجين گشت
بـــــــه سر باشد مرا , سوداي مـــــادر
نبي فـــــــــرموده انــــــدر شــــان مادر
كــــــه
جنت هست , زيـــــــر پاي مادركدام واژه می تواند مرا به وصف تو برساند .
كدام جمله توان از تو گفتن را در خود می بیند.برای از تو گفتن شاید سكوت
بهترین گفتار باشد.
تو را از آن روز كه بند بند وجودم به هستی تو بند
بود ، از ان روزی كه طپش قلبت تنها صدای آرام بخش دوران تنهایی من بود.
ازآن هنگام كه كار هر صبح و شام من شمردن نفس های پر مهرت بود ، می شناسم.
مادري دارم آرام
بي پروا از سكوت آب ها
شوقش از برگ درختان افزون
نگاهش لطيف تر از انوار بهار
كلامش آفتاب ،صدايش باران
مادري دارم كه خواندن نمي دانست
ولي درس زندگي آموخت
آموخت كه چگونه گل را شاد كنم
عشق را بفهمم
دشت دل را خوشه خوشه پر كنم از گل شقايق
آموخت كه چگونه دوست بدارم زندگي را
برای تو می نویسم ....
برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست...
برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
آنـــــــــا
بــــری من سنه کـــو نلو مو وئـــــر ندن
اوره گـــــیم ائســــــه میراوزگـــه دلبــری
دو ره می آلیــــــادا میـــن گوزه ل پـــری
سـنی هـــیچ گــوزه له ســاتمارام آنــا
سنی سیز یاشاسامدابیر گون دونیادا
شیرین ســــوزوم دونر آجی فـــــریادا
داغ دوشـــون یاراراق دوننم فـــــرهادا
آنــا تــــــــئشـه می الیمدن آتمارام
عطرینی آپارســــــا یئللر هایـانــا
قبله می دوندورم ایــللر اویــــانـــــا
جار ووررام یوخودان ائللر اوایـــانـــا
گلمه سون یوردوما یاتمارام آنـــــا
گوزومــــــو تیکرم ســــــن گلن یولا
آرزیمین چیــــچگین قویمارام سولا
قولا .عاصم. ام سنیلن وئرسم قول
سندن ایشیق آلیب باتمارام آنــــا
سن سیزمنیم اولار گوندزوم گئجه
قلبیـــمده یئرین وار گولوم اولو نجه
من سنی سوئره م سن منی نئجه
سن سیز هیچ آرزیما چاتمارام آ نــــا
كسی كه ناز مرا میكشید مادر بود كسی كه شیره جان میمكید من بودم
كسی كه امید زندگی به پایم ریخت مادر بود كسی كه خواب را در رویا میدید مادر بود
كسی كه برایم لالائی میخوند مادر بود كسی كه دعایش بدرقه زندگی ام بود مادر بود
كسی كه بهشت زیر پایش رفت مادر بود
ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد
او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من زد کنار،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
…
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
((
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
((((
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم
(((
(:((
:((
Everything Mom
How did you find the energy, Mom
To do all the things you did,
To be teacher, nurse and counselor
To me, when I was a kid.
How did you do it all, Mom,
Be a chauffeur, cook and friend,
Yet find time to be a playmate,
I just can’t comprehend.
I see now it was love, Mom
That made you come whenever I'd call,
Your inexhaustible love, Mom
And I thank you for it all.
By Joanna Fuchs
مادر! مرا ببخش .
فرزند خشمگین و خطا كار خویش را
مادر! حلال كن كه سرا پا نامت است
با چشم اشكبار، ز پیشم چو میروی
سر تا بپای من
غرق ملامت است.

تا خدا .. . خداست
الوسلام
این منم مزاحمی که آشناست
هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شماکه گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟
الو.. ...
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟!؟
چراصدایتان نمی رسد ... کمی بلندتر
صدای من چطور؟خوب وصاف و واضح و رساست؟؟؟
اگر اجازه می دهی برایت درد و دل کنم
شنیده ام که گریه بر همه ی درد ها شفاست...
دل مرا بخوان بسوی خود تا سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو
مراببخش،باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم
دوباره
تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداست
دوباره
.
.
.
تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداست
مستم کن وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرارگیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی ازآنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو
بازآ که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی
هر روز دلم در غم تو زارتراست
وز من دل بی رحم تو بی زارتراست
بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
برمن دروصل بسته می دارد دوست
دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست
زین پس من و دل شکستگی بردراو
چون دوست، دل شکسته می دارد دوست
خود ممکن آن نیست که بر دادم دل
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه
تجربه و خاطره و گذر عمر

مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند
رویای بودن را برایم خواب دیدند
لحظه هایم را از من گرفتند
و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند
اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند
فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند
آزادی ام را در قفس معنا کردند
آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند
و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟
مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟
نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟
آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند
رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست
که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند
تا بدانم زندگی این است...همین
كه قصد دارد از كار خود دست بكشد
و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد
او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت
اين وسايل شامل خودپرستي ، شهوت ، نفرت ، خشم ، آز
حسادت ، قدرتطلبي و ديگر شرارتها بود
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر ميرسيد
بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد
ادامه مطلب

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم
تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هر کجا که رفتم سرشکسته بازگشتم
تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم
اما...
تو مرا چه دیدی که همچنان بخشنده و توبه پذیر و مشتاق بنده ات ماندی؟؟؟
به دل گفتم : لیاقت برآورده شدن خواسته ات را نداری وگرنه از تو حرکت و از خدا برکت و خدا هم برایت برآورده اش میکرد.
دل گفت : مگر آنچه را که تا بحال خدا به تو داده است لیاقتش را داشته ای !
و مگر او تا بحال در بذل نعمت هاش به لیاقت تو نگاه می کرده است ؟!
.... و قسم می خورم که راست می گفت .
سلام ای مشرق نورانی
سلام ای مشرق نورانی عشق
سلام ای زیبای هشتم عشق
سلام ای تک ستاره آسمان ها و زمین
ادامه مطلب
فت من تیغ از پی حق میزنم بندهی حقم نه مأمور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا
ادامه مطلب
مرا از ياد خواهی برد می دانم و من از ديدگان سرد تو يك روز می خوانم سرود تلخ و غمگين خداحافظ مرا از ياد خواهی برد و از يادم نخواهی رفت من اين را خوب می دانم كه روزی هم مرا از خويش خواهی راند و قلبت را كه روز ی آشيانه گرم عشقم بود خواهی برد، تو از يادم نخواهي رفت و چشمان تو هر شب آسمان تيره ی احساس من را نور می پاشد و من با خاطراتت زنده خواهم بود چه غمگينم از اين رفتن و از اين روزهای سرد تنهايی چه بيزارم مرا از ياد خواهی برد می دانم و مي دانی كه از يادم نخواهی رفت
Vaghti kabootari shoroo be moasherat ba kalaghha mikonad parhayash sefid mimanad vali ghalbash siyah mishavad. Doost dashtane kasi ke layeghe doost dashtan nist esrafe mohabat ast
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
ادامه مطلب
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غزق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
تقدیم به ندا عزیزم
ه عشق پاک تو سوگند می خورم آری
که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری
چقدر خسته و بی روح و زرد می گذرند
به پیش چشم من این روزهای تکراری
ببین چگونه زمین گیر گشته ام بی تو
ز بس می وزد از هر طرف گرفتاری
اسیر تیره شب بی پناهی و دردم
بدون تو منم و این کویر بیزار ی
بیا مرا به نسیم تبسمی دریاب
تویی که از گل و عطر بهار سرشاری
تمام باغ دلم پر شکوفه خواهد شد
اگر که سبز نگاهت مرا کند یاری
تو شاه بیت غزلهای ناب من هستی
و صادقانه بگویم قسم به چشمانت
هنوز هم به امید تو زنده ام اری
تقدیم:به سکوت عشق با احترام
از ديده بجاي اشك خون مي آيد دل خون شد و از ديده برون مي آيد
دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق مي ديد كه آهنگ فسون مي آيد
مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه كان عمر كه رفت باز چون مي آيد
با لاله كه گفت حال مارا كه چنين دلسوخته و غرقه به خون مي آيد
كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع كز صحبت تو بوي جنون مي آي
------------------------------------
تقاص قصه های مرده را ازشب نمی گیرم
خدا می داند از چشمی که بارانی است پنهانی
من از روزی که رفتی با دلم بد جور درگیرم!
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غزق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
تقدیم سعید خدا بیا مورز
انتهایش میرسد پیش خــــدا
.
.
.
.
.
.
.
.
کاشکی پرنده پر نداشت
در سراشیبی تقدیر
نام مرا
با نام تو تشنه کرده اند
و رفتنت را
بر دلم داغ نهاده اند
دریغ
از دریایی که در چشمهایت نشسته است
بی آنکه بخواهد
آیینه ها را آبی ببیند
یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب
که تکرار آبی ترین زلال ها
در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت
تو را تداعی می کند
برو به فکر من نباش
برو به پای من نسوز
برو به فکر من نباش
من یه جوری سر میکنم
زندگی رو با سختیاش........ا
با که درددل کنم؟
با کسی که پرنده بود برام؟
با کسی که اشیانه بود
دلم به چه خوش بود
کاشکی پرنده پر نداشت
از پریدن خبر نداشت
درخت باغ آرزوش
دغدغه تبر نداشت
تقدیم به دوست خوبم خودش میدونه
خوشا آن کس که مهدی یار او شد
ر فیق مشفق غمخوار او شد
اگر صد ها گره افتد به کارش
به دست او فرج در کار او شد
.: Weblog Themes By Pichak :.